قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3273
تاريخ الفي ( فارسى )
سام ، از اردوى ملك غياث الدّين جدا شده و قصد جنگ پيش آمده . امّا چون ملك غياث الدّين شجاعت و دليرى سلطانشاه را مىدانست ، هيچوجه به جنگ راضى نمىشد و برادر خود را رخصت نمىداد كه جنگ كند . بنابراين ، دو ماه ايشان برابر يكديگر نشسته بودند . و در اين مدّت هرچند شهاب الدّين و بهاء الدّين سام و ساير سران سپاه خواستند كه ملك غياث الدّين به جنگ راضى شود ، اصلا راضى نمىشد . و ميانهء سلطانشاه و ملك غياث الدّين رسل و رسايل درآمده قرار به آن دادند كه غياث الدّين بوشنج و بادغيس و بعضى از قلاع ولايت ابيورد را ، كه در دست عمّال و نوّاب ملك غياث الدّين بود ، به سلطانشاه داده مهم به مصالحه درگذراند . و هرچند شهاب الدّين و بهاء الدّين سام به اين مصالحه راضى نبودند ، امّا چون صريحا مخالفت سلطان غياث الدّين نمىتوانستند كرد ، بالضّروره به آنچه او صلاح ديده [ 127 ب ] رضا دادند ، تا آنكه ايلچى سلطانشاه را به حضور سلطان غياث الدّين حاضر ساخته در آن باب عهدنامهاى نوشتند . و در اثناى عهدنامه نوشتن ، ايلچى سلطانشاه گفت كه « بايد در اين مجلس شهاب الدّين و بهاء الدّين نيز حاضر شوند و اين عهدنامه به مهر ايشان برسد . » و سلطان غياث الدين كس به طلب ايشان فرستاد . شهاب الدّين در جواب گفت كه « ما بندگان سلطانيم . هرچه سلطان قرار مىدهد ما را غير از اطاعت و انقياد چاره نيست . » و در اين اثنا ، كه هنوز عهدنامه مىنوشتند ، مجد الدّين علوى هروى - كه از جمله مخصوصان و مقرّبان سلطان غياث الدّين بود و در مهمات ملكى و مالى سلطان غياث الدّين اقتدار و اختيار داشت كه هرگز سلطان از صوابديد او تجاوز نمىكرد و هرچه او صلاح مىدانست عمل مىنمود - به مجلس درآمده روى به ايلچى سلطانشاه آورده گفت : « برو و به سلطانشاه بگو كه مصالحه ميانهء تو و سلطان غياث الدّين و شهاب الدّين و بهاء الدّين بههم رسيد ، اما ميانهء من و تو هيچ مصالحه نيست . من و الب غازى خصم توايم . فردا ميانهء ما و تو شمشير خواهد بود ، تا هركه را خدا مظفّر و منصور سازد . » و بعد از آن فرياد برآورد و پيراهن خود بدريد و خاك بر سر خود نهاد و روى به سلطان غياث الدّين آورده و گفت كه « اين يك كس از خوارزمشاهيان است كه او را برادرش از ولايت خود بيرون كرده . اكنون هرگاه كه ما ولايتى كه به ضرب شمشير از غزان گرفته باشيم ، به او از روى عجز و زارى مىداده باشيم ، فردا كه برادرش اين حكايت بشنود بايد ديد ، كه او به زندگانى و رعّيتى ما نيز راضى خواهد بود ؟ » سلطان غياث الدّين چون اين كلمات از علوى شنيد ، سر در پيش انداخته متفكر گشت . و شهاب الدّين فى الحال به جارچى گفت كه در اردو ندا كند كه استعداد جنگ كنند كه فردا روز مصاف است ، تا خداوند تعالى ، جلّ جلاله ، كه را ظفر و نصرت كرامت فرمايد .